سلامبعد از16ماه باز دوباره شروع کردم به نوشتن از زندگی که باهات شروع کردم.بلاخره روز عروسیمون فرا رسید.یکی از بهترین روزهای زندگیم بودچققققدر حس خوب داشتم.صب ساعت 9اومدی دنبالم و رفتم ارایشگاه.تا ساعت4آرایشگاه بودم و حساااااااااابی ذوق و شوق و صد الب
برچسب:
نویسنده: هلیا رضاپور
برچسب:
نویسنده: هلیا رضاپور
یواش یواش قیمت مسکن تکون میخورد و قیمت ها واقعا به رقم نجومی رسیدین.دست به کار شدیم خونه شهرستان گذاشتیم برای فروش.هرچی هم پول پیش و نقد داشتیم و ماشین و سکه و طلا همه رو گذاشتیم وسط تا تو این شهر بی در و پیکر بتونیم یه سقف بالا سر بخریم.پدرم،دختر عم
برچسب:
نویسنده: هلیا رضاپور